|
|
نوشته شده در پنج شنبه 16 شهريور 1391
بازدید : 582
نویسنده : اصغر بویه
|
|
پیرمرد و دختر ! …
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛
رو به روی یک آب نمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید :
– غمگینی؟
– نه
– مطمئنی؟
– نه
– چرا گریه می کنی؟
– دوستام منو دوست ندارن
– چرا؟
– چون قشنگ نیستم
– قبلا اینو به تو گفتن؟
– نه
– ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
– راست می گی؟
– از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛
کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!
:: موضوعات مرتبط:
داستان هاي عاشقانه ,
,
:: برچسبها:
دل نوشته ,
|
|
|